از اونجایی که خیلی وقت نی نی را ندیدم
فقط می تونم بگم دلم براااااااااااات تنگ شده جونم![]()
می خواهم ببینمت نمی تونم ![]()
اون نیلو را هم که نمی بینم
(که بزنمش!!!)
فک اون فری را هم که نمی دونم
(نمی دونم چرا از محله ما می ترسه
)
فلبداهه
عجب چیزایی گفتما![]()
خلاصه اینکه خیلی دوست دارم ![]()
خدا کنه زودتر ببینمتتتتتتتتتت
دلم مردید![]()

سلام جیگررررررررررر![]()
آخ از دست این امتحانا
من که فقط همون اولین امتحانام رو خوب دادم ![]()
انشاالله تو درسات رو خوب خوندی و معدلت از من بیشتر می شه ![]()
البته معدل من انقدر کم می شه که ... ![]()
ولش کن اصلا
می خواستم درس بخونم
حالا که نخوندم دیگه غصه نخورم بهتره ![]()
مگه نه جی گی من ![]()
ی چیزی بگم برم ![]()
من می خواهم تفلد بگیرم بعد از امتحانا
بگو دقیق کی میای که اگه شد
تولدم رو بندازم عقب که تو هم باشی![]()
اگه تا هفته ی دوم بهمن میای ...
من برنامه ام رو می اندازم عقب
فقط خبرش رو بهم بده
باشه جی گی من؟
خیلی دوست دارم ![]()
دلم برات خیلی تنگ شده ![]()
انشاالله می بینمت
مواظب خودت باش


.
بازم ماجراهای من و می نی
:(قسمت اول:اولین دیدار!
)
ساعتِ 4 بعد از ظهر بود....باید میرفتم باشگاه ولی از ذوق نرفتم
.
با نیلو(نیلوفری،دوستم)رفتیم کافی نت
(آخه کافی نتش مجانی بود
!!).ساعت 5 شد
.
از ترس داشتم مُردیده میشم
.مردم تا رسیدم گلفروشی! خواستم یه شاخه مریم بگیرم
،دیدم
گرونه
.نه گرون نبود ولی غنچه بودن خوشم نیومد
.چون خودم رز قرمز دوس داشتم یه شاخه
گرفتم.ساعتِ 6:45 قرار داشتیم.ساعت 5:10 بود.رفتم دمِ پل...هی این ماشینا رد میشدن بد فرم نیگا
میکردن!از ترس داشتم سکته میکردم...بعد یه پسر داشت رد میشد گفت این گُلَ رو برای من خریدی
!
خلاصه همینجوری داشتم واسه خودم قدم میزدم...پشتم به خیابون بود....یه دفه یکی اومد...
چشامو به طرز خوفناکی گرفت
...دستاشو گرفتم...آخی....نازززی....می نی بووووود
...
قبلا که باهاش تلفنی حرف زده بودم،قرار گذاشته بودیم تریپمون مثلا یه مانتوی بنفشِ خال خالی یا یه
سبز فِسفُری باشه
.ولی می نی سفید پوشیده بود
....منم
.خلاصه...قدش یه مقداری از من
کوتاه تر بود....شایدم بیشتر....نمیدووونم....این بهم میگه دو متر قد داری فک میکنی همه کوتاهن
.
یه دفه هم شهاب بهم گفت من اگه با دخترا چت میکنم فقط به خاطر قدشونه
!
باید قد بلند باشن
.(دیگه ببین این شهاب چقد اقبال بوده
!)بگذریم.
تا دیدمش سری پریدم بغلش
،بعد متوجه شدم اونجا خیابونه
!
دستشو گرفتم....خیلی سرد بود...یخ بوووود....دستِ من گرمتر بود...دستاش میلرزید...
هیچ کدوممون باورمون نمیشد...باورمون نمیشد که انقد بهم دیگه نزدیکیم....شایدم من اینجوری بودم!
خیلی خوشحال بودم....خیلی زیاد....حس میکردم دنیا خیلی قشنگ شده....یادم نمیاد چی بهش
میگفتم... یعنی الآن که فک میکنم میبینم همه ش یادم رفته
....یادمه با هم بستنی بخریم....
ازش پرسیدم چی میخوری؟...گفت یخی....گفتم نارنجی یا قرمز
؟...قرمز...
ولی من نارنجی دوس دارم
...باشه!واسه منم نارنجی....نــه،دوتاشو میگیرم
....
چهارتا بستنی گرفتیم...رفتیم تو شهرکمون....مخفیانه...دستشو گرفته بودم...کسی مارو نبینه....
چون خراب میشدن سرمون
....رفتیم تو چمنا نشستیم....یه دختر و پسرم روبه رومون بودن...
نمیدونم پای پسره چی داشت که دختره هی کله ش تو کفش پسره بود
....خلاصه....
داشتیم بستنی میخوردیم....آخرشم سه ساعت تو چمنا دنبالِ چوبِ بستنیمون میگشتیم...
فقط یکی بود....فک کنم مالِ خودم خورده بودم
....یکم نشستیم.........
بعد بلند شدیم رفتیم مخفیگاه من
! یه پسره هم عین پشه افتاده بود دنبالمون...
یه موبایل دستش بود(که صد در صد مالِ باباش بود.کش رفته....
!)،هی الکی موبایلشو میذاشت دمِ
گوشش....چرت و پرت میگفت...من و می نی هم هی میخندیدیم....آخه حرکاتش خیلی مسخره و
خنده دار بود...اون روز چیزایی رو کع واسه اش آورده بودمو بهش دادم....خیلی خوش گذشت...
ساعتِ هشت که شد باباییش اومد دنبالش
....خیلی ناراحت بودم که زود تموم شد و داره میره...
وقتی دیده بودمش حس میکردم یه دنیا بیشتر دوسش دارم....اون دقیقا نقطه ی مقابل من بود....
چیزایی رو بهش میگفتم که شاید به نیلو و بقیه هم نمیگفتم....زود دلم براش تنگ میشد.....
الآنم خیلی دلم براش تنگ شده....خیلی....تو اون مدت که با هم بودیم یادِ مهربونیاش...
یاد حرفایی که با هم دیگه میزدیم....همه و همه برام قشنگ و دوست داشتنی بودن....
مخصوصا بعد از اون روز که همدیگه رو دیده بودیم...
فک نمیکردم دلش بخواد دیگه با هم بریم بیرووون....خیلی دعا کردم....
دعا کردم که اونم از من خوشش اومده باشه....دعا کردم....واسه خیی چیزا....
واسه اینکه همیشه و همیشه انقد دوسش داشته باشم....
واسه اینکه تا ابد دوستم بمونه و تنهام نذاره. چیزایی رو داشت که من نداشتم....خیلی دوسش دارم!
یعنی عجیب دوسش دارم
! اینا احساس من بود....شاید اون اینجوری نباشه،ولی برام مهم نیس!!!
مهم اینه که من خیلی دوسش دارم...انقدر زیاد که جایی واسه بدیا نمونه....اهنگ وبلاگم واسه تو...
فقط واسه تو گذاشتم.....خدا کنه خوشت بیاد....

اینم اولین عسکی که خودم درست کردم...با فتوشاب
،کلاس رفتم جو منو گرفته....
اون نوشته هه رو خودم گذاشتم،ولی عسکشو داشتم
...
اینم واسه تو
....
سحری ی عزیزم
خیلی دوست دارم
امیدورام منو بخشیده باشی
بخشیدی؟
آره؟
خوب ی چیزی اینجا بنویس تا ...
البته تا تو چشمام نیگا نکنی و بگی که بخشیدی من باور نمی کنم.
...
می نی منتظر نی نی
سلام
دیروز با نی نی تلفنی حرف زدم ... کلی دلم باز شد ...![]()
گفت وقتش خیلی پره اصلا نمی تونه بیاد نت ... اما قراره من هوای اینجا و وب خودشو داشته باشم!!!![]()
اینا هم تقدیم به نی نی سحری خودم:![]()
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر.سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي .اين شب چه قدر تاريک است!
-------------------------
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است.
------------------------
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را